تبليغاتX
نقطه چین ذهن من
نقطه چین ذهن من

کاش فریاد آنقدر بی صدا بو د که حرمت سکوت را نمی شکست..!!

کلاسهام از این هفته شروع میشن. . .این مدت نت اومدنم رو کم کردم شاید ده دقیقه صبح و ده دقیقه عصر. . یکی از بزرگترین دلایل نت اومدن علاقه ام به خبر و اخبار باشه که دوست دارم همیشه در جریان اخرینش باشم. . .بیشتر وقت روزم هم پای این علاقه تلف میشه. . .اخبار نت و تلوزیون. . .از هر مرجعی هم میخونم چون اعتقاد دارم باید از هر خبری دونست حتی اگه مخالف باشه. . .باید نظر مخالف دونست . . .یه دلیل دیگه هم یه مساله شخصیه که . . .

این بالاترین هم که حسابی ادمو معتاد میکنه. . .

سعی کردم نت کمتر بیام و بیشتر به درسم برسم. . .کمی هم خوندم. . .نصف زبان. . .170 صفحه از یکی و پنجاه صفحه از اقتصاد. . .این مدت بیشتر سعی میکردم با ام بی ای اشنا بشم و حال و هواش رو درک کنم. . .

خوندن زبان وقتمو میگرفت و عصبیم میکرد. . .تا یادمه زبانم خوب بود حتی تو دانشگاه جا سه تا از دوستام امتحان دادم اما تنبلی خودم باعث شد فراموش کنم. . .منو دیکشنری و کتاب و اتد قرمزم این مدت با هم داستان داشتیم. . .دیکشنری جیبی و دو دو زدن چشام. . .وقتی درس اول خوندم از یه خط ده تا لغتش نمیدونستم راه میرفتم و به زمین زمان گیر میدادم که ای داد چه بسرم اومد. . .

اوضاع بهتر شده خیلی ها با یه دور خوندم یادم اومده،از ام بی ای بیشتر میدونم و تقریبا تو جو اش قرار گرفتم. . .

اونطور که باب میلمه این مدت نخوندم،بقول خودم اساسی خر نزدم بیشتر تفریحی بوده اما از این هفته کم کم باید جدی بشه

چشم پزشکم و عوض کردم . اینبار این دکتر بهم گفته احتیاجی به عینک طبی ندارم فقط یه پلاریزه واسه روزای افتابی و رانندگی. . .هنوزم نور و افتاب اذیتم میکنه اما خوشحالم که دیگه خبری از عینک طبی نیست . . .هم خودم دوست داشتم هم دوست نداشتند. . .

 

ترم اخر دانشگاه که بودم  واحد سمینار داشتم به نوعی پایان نامه ماها محسوب میشد. . .ایمیلم به استاد داده بودم و چند وقته پیش بهم میل زد که اگه تمایل دارم تو مجله ای که داره بنویسم،جوابش ندادم و الان دوباره میل دیگه داد که اگه تمایل دارم. . .همیشه به نوشتن علاقه داشتم حتی اگه تو یه مجله تخصصی و درباره گاو و گوسفند باشه اما فرصتش نیست و هم اینکه دیگه خیلی تو اون فضا نیستم. . .

 

 

همه اینا گفتم تا گفته باشم که از این به بعد نت اومدنم خیلی کمتر و کمتر از قبل میشه و اگه نبودم یا دیر بهتون سر زدم دلخور نشین!!هرچند از دوستای قدیم دیگه خیلی ها رفتن و نیستن و تعداد کمی موندن. . .

 

اضافه وزنم برگشت. . .بقول خانومی تپل شدم هرچند 7 کیلو بیشتر اضافه ندارم اما بهم میگن تپل!!سعی دارم لاغر کنم خصوصا . . .

 

اینروزا خوبم،ارومم،ارامشی که خیلی وقته نداشتم. . .عصبی نمیشم. . .میخندم  و شوخی میکنم و حتی بیشتر حرف میزنم. . .بیشترم میخورم. . .یه همراه خوب خیلی تاثیر گذاره،حضورش و. . .

 

می نویسم دوباره،شاید طولانی بشه اما مینویسم. . .


پ ن.به امید قهرمانی پرسپولیس

پ ن.کلی مطلب که حس نوشتنم پرید

پ ن.بعد ققنوس اپ کردم که نگی. . .


 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:5 توسط یکی مثه خودت| |

چند روز پیش تلویزیون میدیم،ماه عسل. . .برنامه قبل افطاری شبکه سه. . .مهمونشون یه مرد نا بینا بود،یه مرد نابینا و روستایی. . .میگفت تا پونزده سالگی بی سواد بوده اما از پونزده سالگی شروع کرد به درس خوندن تا اینکه الان دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسیه.  . .موقع دیدن برنامه اش خیلی فکرم مشغول کرد. . .من اگه جای اون بودم چکار میکردم؟؟میتونستم انقدر محکم و با اراده باشم؟چه کاری ازم بر میومد؟؟

با اینکه سالمم واسه درس خوندن تنبلی میکنم. . .اما اون!!خیلی اراده محکمی میخواد که اینطور ادم از یه سنی شروع کنه. . .

من اگه نابینا بودم چه کاری میکردم؟؟حافظه تصویری خوبی دارم اما اینم به لطف دیدن و چشمامه که خیلی چیزا به ذهنم میمونه اما اگه نمیدیدم؟؟شاید تنها کاری که با اطمینان میگم از عهدش بر میام اس ام اس دادنه و کار با گوشی. . .

 

ماه رمضون هم با همه خوبی ها و بدی هاش داره میره. . .بعضی ها از اینکه میبینن کسی روزه میگیره به چشم یه اسکل نگاش میکنن و گاهی اوقاتم کسایی تحسین. . .هر چند رفتار دیگرون تاثیراتکمی داره و مهم خواسته خوده ادمه. . .یه دوستی دارم که هر اتفاق مثبت زندگیش به کائنات ربط میده.(مستند راز)از الله به عنوان یه جبار یاد میکنه و دلیل مشکلش با دین رو ظلم جاری فعلی میدونه. . .

اینکه خیلی ها تصمیم میگیرن به روزه داری واسه خدا خیلی با ارزشه حتی بقول دوستم اگه الله جبا ر باشه اما بازم قابل احترامه که یه شخصی واسه اعتقادی که داره یه ماه . . .امروز بهش گفتم تو حاضری واسه کائنات که میگی همه خواسته ات اجابت میکنن روزه بگیری؟؟جوابم نداد!!که نداد!!

 

اموزشگاهی که ثبت نام کرده بودم پلمپ شد. . .با هزار زحمت شماره و ادرس مدیر موسسه پیدا کردم. . .قصد داشت مبلغی از شهریه که دادم کسر کنه و باقیش بهم بده اما به لطف روشنگری های خانومی امروز رفتم و با کمی گرد و خاک کل مبلغ رو گرفتم. . .

خیلی ته دلم قرصه که حتما قبول میشم و این اعتماد به نفس اصلا خوب نیست. . .گاهی اوقات یکمی اضطراب لازمه تا تلاشمو بیشتر کنم اما همینکه کتاباشو ورق میزنم اعتماد بنفسه میاد. . .زبانش واسم اسونه و مشکلی باهاش ندارم جز یه درس بقیه هم حفظ کردنی و این یعنی درسای محبوب من!!هر چی هم که بخودم میگم ایمان چهارده پونزده هزار نفر شرکت کننده هست و به زحمت سیصد نفر جذب میشن!!اما این اعتماد بنفسه کم نمیشه که نمیشه. . .

 

پ ن .تولدت مبارک عزیزم

 پ ن.عیدتون پیشاپیش مبارک

 پ ن. عبادت همتون قبول

 پ ن.به این پرسپولیس هم امیدی نیست

 پ ن. پ ن.از بیکاری رسیدم به سام سون دیدن. . .خداوندا عاقبت ما با این همه کتاب نخونده به خیر فرما

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:6 توسط یکی مثه خودت| |